محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

253

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بو سفيان به چنين كار همى آيد و من او را پاسخ نكنم . چون پيغمبر اين سخن بگفت ، بو سفيان به مدينه اندر آمد ، و هيچ جايى نداشت كه آنجا فرود آيد مگر به خانهء دختر خويش امّ حبيب كه زن پيغمبر بود . پس چون به خانهء دختر شد ، بسترى بود از آن پيغمبر ، اديم ، كه او بر آن بخفتى ، باز كرده . بو سفيان بر آن بستر بنشست . دخترش بيامد و آن بستر از زير او بكشيد . بو سفيان گفت : اى دختر ، اين بستر زير من نتوانستى ديدن . دخترش گفتا : اين بستر پيغمبر خداى است و تو مشركى پليد ، نشايد ترا بر اين بستر نشستن تا به دين او اندر نيايى . بو سفيان از خانهء دخترش به در آمد [ 206 b ] و به خانهء بو بكر شد ، و او را اين سخن بگفت كه از ما چنين بى ادبى آمد و شرط صلح شكسته شد ، و من آمدم كه عذر خواهم از محمّد . تو مرا پيش او بر و از وى صلح خواه و اين صلح را ديگر باره نو كن و اندر مدّت بيفزاى . بو بكر گفت : پيغمبر از اين سخن آزرده است ، تو خود تنها پيش او شو و اين از او اندر خواه تا ترا چه گويد . بو سفيان پيش پيغمبر آمد عليه السّلام و از او اندر خواست اين چيزها . پيغمبر خاموش شد و هيچ جواب نگفت . پس بو سفيان سوى عمر آمد و از او اندر خواست كه بايد كه پيغمبر را از ما سخن گويى . عمر گفت : و الله كه اگر توانستمى از مورچه مردم كردن ، بكردمى تا با شما حرب كردندى . پس بو سفيان سوى على آمد ، و او به خانهء فاطمه بود ، از على اندر خواست اين سخن . على گفت : من نتوانم او را اين سخن گفتن . بو سفيان فاطمه را گفت تو بگوى كه دختر محمّدى . فاطمه گفتا اين نه سخن زنان است . بو سفيان نوميد شد و برگشت و روى باز مكّه نهاد . و پيغمبر عليه السّلام خلق را بفرمود كه بسازند جهاد مشركان را ، و نگفت كه از كدام سوى شوم . و مردمان ندانستند كه سوى شام شود يا سوى مكّه يا سوى طايف يا سوى بنى ثقيف . و پيغمبر كس فرستاد به همه حيّهاى عرب كه مسلمان شده بودند گرداگرد مدينه و از ايشان سپاه خواست . و از هر حى اى سپاه بيامد . و مردمان مدينه چنان دانستند كه سوى شام شوند كه سپاه روم به موته ياران او را كشته بودند . و هر چه اندر مدينه مرد بود از مهاجر و انصار كه بتوانستند رفتن